
چند روزی بود که دلم می خواست حال و هوای وبلاگم رو زمستونی کنم، ولی دریغ از حتی یه باد سرد . . .
تا این که بالاخره جناب برف از راه رسید و شهر خاکستریمون رو سفید پوش کرد.
ای کاش دل های خاکستریمون رو هم جلا می داد و دوباره از نو میساختمون .
اینک آرام آرام
برفِ خاموش و سپید
می نشیند بر بام
چادر نرم و لطیفش را باز
می کشد بر سرِ هر صخره و سنگ
سفر دور و درازِ خود را
می سراید به هزاران آهنگ . . .
می نویسد همه جا
قصه ای ساده به رنگ مهتاب :
می توان پاک و تماشایی بود
می توان در دل شب، غزل صبح سرود
می توان نقش سیاهی ها را، از رخ خاک زدود

برگ لرزان پاییزم
رفته ام از یاد
آرزوهای دیرینم
می رود بر باد
کاش چند روزی تحملم می کرد
شاخه ی بی وفای سرد و سیاه
تا دوباره نسیم سبز بهار
بگشاید آغوش خود به پناه
می گدازم ز دوری شبنم
ولی افسوس چاره نیست مرا
دل سپردم به ابر بارانی
چه کنم اشک چشم نیست مرا
آسمان دلم کبود کبود
چون ندارد نشانی از مهتاب
قامتم زرد و خاکستری گشته
ای سپیده بیا مرا دریاب
برگ لرزان پاییزم
رفته ام از یاد
آرزوهای دیرینم
می رود بر باد . . .
پاییز هزاررنگ، شوق دانستن را دوباره در شهر زنده می کند و سرود آموختن را سر هر کوچه ای به هزار آوا می خواند. و شگفتا که پاییز، فصل جدایی ها، این گونه ترانه وصل می سراید و نقش همدلی می زند. و من می مانم و قاب خاطرات، گوشه ی تاقچه ی دل، که هر اول مهر با گوشه ی آستین غبار از آن برمی گیرم و یک دل سیر نگاهش می کنم. . . سالیانی از پشت نیمکت کلاس به چشمان پرحرارت معلم که تا پستوی وجودت را هم گرما می بخشد و گاهی هم از پشت میز به ده ها چشم که صدها قصه می گویند و هزاران ناگفته. . . نفس عمیقی می کشم و چشم هایم را می بندم. و باز نگاهش می کنم. پاییز را دوست می دارم.
سرت را بالا بگیر.
چشم های خیست را به سفره مهتاب بدوز،
و قلب خستهات را به نسیم مهر بسپار ...
امسال کشتی تقدیر در کدامین ساحل آرام میگیرد؟
سرت را بالا بگیر. و دستانت را بالاتر...
خدا مال همه است.

ای کاش باران می بارید...
تا زمین نفس بکشد،و زمان هم...
و مردمان هم...
و آدمیان این روزگار را نمیدانم
که آیا به امید رنگین کمان، تا آخر باران خواهند ایستاد؟!
تفاوت زندانی و زندانبان در این است که زندانی از لای میله ها به روشنایی می نگرد و زندانبان به تاریکی!
شعری از فاضل نظری خواندم که حیفم آمد آن را نفرستم.
هر چه باشد، درد فراق به درازای عمر آدمی است دیگر...
به قول سعدی: سرِ آن ندارد امشب که برآید آفتابی...
همین که نعش درختی به باغ میافتد
بهانه باز به دست اجاق میافتد
حکایت من و دنیایتان حکایت آن
پرنده ایست که به باتلاق میافتد
عجب عدالت تلخی که شادمانیها
فقط برای شما اتفاق میافتد
تمام سهم من از روشنی همان نوریست
که از چراغ شما در اتاق میافتد
به زور جاذبه سیب از درخت چیده زمین
چه میوهای ز سر اشتیاق میافتد؟
همیشه همره هابیل بوده قابیلی
میان ما و شما کی فراق میافتد؟
ماهی قرمز مرد.
نه به این خاطر که از آب بیرون افتاده باشد یا به چنگ جانداری دیگر گرفتار شده باشد.
و نه به این خاطر که غذا نداشته یا آبش عوض نشده باشد.
ماهی قرمز در آن روز مرد که احساس کرد منتظر مردنش هستند. همان روز که نگاه ها به او می گفتند دیگر او را نمی خواهند و از این به بعد مزاحمی بیش نیست.
آن روز که فهمید از دستش خسته شده اند و برایشان یکنواخت شده است.
و دانست به اندازه چند صدتومانی که برایش داده اند، دلبری کرده و در بلور آب پیچ و تاب خورده و هفت سینشان را آراسته است. کار دیگری هم که بلد نیست.
ماهی قرمز آن روز مرد که تازگی بهار تمام شد و بر آینه سال نو هم غبار کهنگی نشست.
این بود که یک روز صبح زود آمد روی آب، سبک مثل یک سایه و آرام به پهلو خوابید. گویا نمی خواست مردنش مثل زنده بودنش مزاحم کسی باشد.
و آخرین آرزویش این بود که ای کاش پلک داشت تا آن را می بست و نگاهش به نگاه دیگران گره نمی خورد.
ماهی قرمز مرد.
در کتاب نوشته بود: چشم پنجره روح است.
این جمله مرا با خود برد.
آخر از پنجره هم میتوان بیرون را دید و هم درون را،اگرچه اولا ً آن را
میسازند که بیرون را ببینند.
و نوشته بود: چشمت به آسمان نیست، زیاد دوام نمیآوری.
به یاد آوردم:
القلب مصحف البصر قلب کتابچه چشم است.
آن سوختهدل و خسته جان نیز چنین سروده:
ز دست دیده و دل هر دو فریاد که هر چه دیده بیند دل کند یاد
به راستی چه رمز و رازیست میان دل و دیده؟
چگونه است که هنگام دلتنگی اول دیده اشکبار میشود و آن قدر میبارد و میبارد تا غبار غم از آیینه دل پاک کند.
مگر نمیگویند چشمهای آدم نمیتواند دروغ بگوید. به آنها نگاه کن تا قصه دل را بخوانی.
مگر نمیگویند هر آدمی فقط یک دل دارد و در یک دل هم نمیتوان بیش از یک آشیانه ساخت. آشیانهات را که ساختی دیده بر آسمان بدوز.
کرکسها، جغدها ... غریبهها را راه ندهی.
روزهای خانه تکانی است.
چشمها را باید شست، جور دیگر باید دید.
غنچههای زرد و صورتی چشم میگشایند تا در قاب دیدگانمان بنشینند.
چشم دل باز کن که جان بینی آن چه نادیدنی است، آن بینی
بهار چگونه با دل و دیده پیوند میخورد که دگرگونی این دو را در همین روزها وبا آغاز بهار از آفریدگار میخواهیم؟
یا مقلب القلوب و الابصار
زیر و رویم کن
مرا دوباره بساز، با پنجره ای رو به آسمان.
هر کدوم از ما شبیه یه قصهایم...
بعضیا خوب شروع میشن و بد تموم میشن و خیلیا هم بر عکس
بعضیا پر از حادثه هستن و یه دسته هم آروم میان و آروم میرن
بعضیا قبل از این که خودشون تموم بشن قصه شون تموم میشه
بعضیا هم اول خودشون تموم میشن بعد قصهشون
این وسط یه عده هم هستن که قصهشون ناتموم میمونه...